تبليغاتX
اندوه دیرین من

قالب پرشین بلاگ


اندوه دیرین من
لینک دوستان

فُرات زیر پای ات

می جوشد

و دختر چهار ساله ات

در تعزیه ی مداد رنگی های اش

با صدای سنج و دمام

می رقصد

گریه امان ات

نمی دهد

دست راست ات

در باغچه سبز می شود

دست چپ ات

-اما-

اسیر یزله ی شمشیرها با باد

پرنده ی گلوی ات

هنوز می خواند

گاهی باید با گوشه ی چادر ات

اشک تفنگی را

پاک کنی

اشکی

که خواب تمام سیم های خاردار جهان را

پُر از انار کرده است

و دل کودکان ات را

که روی ابرهای عراق

خوابیده اند

خون می کند

آسمان را به زمین وُ

زمین را

به آسمان می دوزی

و طفل شش ماهه ی گلوی ات

هنوز می گرید

 

1/10/90

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 19:59 ] [ محمد زبیـدات اصل ]

اندوه خداحافظ


ساده مي پنداري مرا

مثل خودت

صداي مرا حتا نمي شنوي

و گرماي دست ام را

كه سال هاست

بر روي شانه هاي ات

اندوه خداحافظ را

به يادم مي آورد


از گهواره

 

سَرَت را بالا مي گيري

آسمان آبي نيست

يك فوج پرنده ي ناشناس

گهواره اي را

به دندان گرفته اند

كودكي ات را

كجا جا گذاشته اي

كه از گهواره خون مي چكد

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 19:15 ] [ محمد زبیـدات اصل ]

خنده های کسی مرا صدا می زند

باور کن!

تو مرا

با کسی دیگر اشتباه گرفته ای

پرنده ای که در گلوی من می خواند

بلبل یا قناری نیست

تفنگ است

تفنگی که دخترم

با مداد رنگی های اش

در خط مقدم

تمام مداد پاک کن های جهان را

شهید کرد.

به رؤیا ها ی ام که آمدی

-یادت باشد-

تفنگ ام را

بیاوری

و تفنگ ات را

که در گلوی ات

می خواند

و خنده های ات را

که مرا صدا می زند.

[ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 22:35 ] [ محمد زبیـدات اصل ]

... می آید از دور

میشی چشم های تو را

که می خوانم

غریبه ای است در مُخ ام انگار!

تو با میشی چشم هات

کمر باریکی

کمر باریکی چای بیاور

برای ساعت دیواری

که در گلوی ام خشکیده

و عقربه های اش

که از من آویزان

آویزان

به نارنجک ی جا مانده در صدای ات

که اگر بیرون نیایی از آشپزخانه

تا چند ثانیه ی دیگر

حالا

میشی چشم های تو را

سینه خیز شهید می شوم.

[ جمعه سی ام اردیبهشت 1390 ] [ 20:15 ] [ محمد زبیـدات اصل ]

... و هشت سالِ بعد

ایران –دختر همسایه-

ویلچر اش

جانباز شد

عراقی ها در مُخ ام

فلافل می فروشند

و ایران –دختر همسایه-

در ذهن اش فاحشه ای است

که هنوز

بابا کرم می رقصد

و امروز که دخترم

با مداد رنگی های اش می رقصد

زیر پوست اش

منوّر روشن کرده اند.

[ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 ] [ 0:2 ] [ محمد زبیـدات اصل ]

... و بعد که خورشید زد

این جا قانا بود فلسطین است

می خواهم پا به پای تو

پایین این شعر بدوم

و دست به دست این سنگ ها را

به مادران آبستن برسانیم

این جا آخر خط دانایی ماه وُ

ریزش ستاره های گلوبند دخترکان تو نیست

نگاهی به این کتاب های سوخته بیانداز

به این آینه های شکسته

به این رود پر آب

و به این کبوترهایی که از اجدادشان آموخته اند

بر بام خانه ایی ننشینند

کسی در باد می گوید:

زندگی یعنی پیر عروسکی

که در انتظار پسرکی بازیگوش

زیر پای اش علف سبز می شود

صدای تو در گوش ام بود

-القدس لنا-

روزنامه را

ورق که می زدم

کودکی فریاد زنان دوید

سنگی به دست گرفت و

جنگ جو شد

سنگی به دست گرفت و

بی سر شد

و ناگهان

بهشت زیبای دیر یاسین

جهنم شد.

[ پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 ] [ 21:18 ] [ محمد زبیـدات اصل ]
ساعت روی عقربه ی قرار دیروزی

و چهار دیواری اتاق

و حوصله ی امروز خوابیده

و دخترم که از پشت پنجره ی پیراهن اش

به تانک ها زُل زده

چشم های اش موجی می شود

دو خاکریز مانده به صبح

کارون چون اژدهایی زخمی

کوسه های شیمیایی بالا می آورد

من که دست چپ ام را

به عراقی ها داده ام

دست راست ام را

به گرای یک هزار و سی صد و هشتاد و چند ... درجه

می چرخانی ام

و آخرین آژیر قرمز را

که زیر خودکارم بندری می رقصد

نشانه می گیرم

هواپیماهای جنگی

چهل بار دورِ پلِ هوایی چرخیدند

چرخیدند و

به آسمان سنجاق شدند

حالا دخترم

-که سه ساله شده است-

بوی باروت می دهد

دهان اش

و عروسک های موجی اش را

من بزرگ می کنم

هر سال.

۱۹/۸/۸۹

 

[ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ] [ 19:10 ] [ محمد زبیـدات اصل ]

کلاغ دزد است

حرف هايي هست براي نگفتن

بنشين،

پشت به دريا هم كه به ايستي

كلاغ دزد است

دست در دست شناسامه ام

مي روي جايي دور

تو از فرشته ها مسن تر شده اي

لهجه ات لا به لاي

ترددِ عجول آدميان

تمامي غربت ساليان ات را

كُنج دورترين خانه ي جهان

مي خواند

يادت باشد

اينجا آخر خط نيست

آدميان گاهي كه از باد مي آموزند

به سرعت باد هم از ياد مي برند

تو ديگر گريه نكن

كه به جاي تمامي مردمان جهان

اشك ريخته اي.

 

[ پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 ] [ 23:27 ] [ محمد زبیـدات اصل ]

يك روز به حرف من مي رسي

 يك روز به حرف من مي رسي

من و تو عاقل مي شويم

خاتون!

سايه روشن شعر جنوبي ام

دست ام را

اگر بگيري

زمين نمی خورم

دلتنگي من فقط يك واژه بود و

تو چشم در چشم من مي نشینی و

بي من زار مي زنی

همه ي ساليان دراز بي كسي را

اين روزها نام كوچك تو

پايين شعرم مي دود و

من شبيه پيري تو شده ام

حالا كه پيراهن پُر از پنجره ات را

جلوي چشم هام مي تكاني

از ايوان آبان ماه

سيب هاي زرد نچيده براي ام بياور

اي كاش

ای کاش دل تو براي چاهيِ خيسي

كه از چشم هاي ام آمد،

نمي سوخت

خواب ديده ام

گهواره ات را

چاهي ها به دندان گرفته اند

بوي شير مي دهي تو و

غروب پنج شنبه شده ست

شهر خالي ست

صداي تو از دور دست مي آيد

هيچ كس براي خواب هاي بيداري مان گوش نمي خواباند

حالا كه تو هزار ساله شده اي

پوست شب ترك بر مي دارد

ستاره ها تا ابد آويزان اند

تو زير باران بوي نم مي گيري

يك روز به حرف من مي رسي

خاتون!

سايه روشن شعر جنوبي ام

[ چهارشنبه چهارم فروردین 1389 ] [ 10:5 ] [ محمد زبیـدات اصل ]

انقلاب سنگ

 مهم نيست

پيشاني كدام سرباز را

شكافتي

مهم اين ست

كه تو شليك شدي

سنگ

خوشوقتم

به وقت گرينويچ

كه ساعت ات را

كوك كرده اي

آخ

سنگ

آمدي

با يك بغل خستگي

از فوران يك عمر گدازه هاي مُذاب استقامت

در جشن پيروزي

بحث داغ مردم

سنگ

بر

سنگ

سرد

كه تو تاب آوردي

خروار

خروار

سنگ

به جاي خار در چشم گرگ

كرور

كرور

سنگ

امروز انقلاب شد

انقلاب بود

انقلاب سنگ

ساعت ديواري هفت بار نواخت

براي هفت كودك گهواره به دوش

كه از سينه ي مادران شان

خون مي چكيد

و تو تاب نياوردي

سنگ

بر

سنگ

مهم نيست

بچه كه بوديم

جنگ شد

زرد شد سياه

و ما در جنگ بچه ي درون مان را

شير داديم

 

[ دوشنبه دهم اسفند 1388 ] [ 13:11 ] [ محمد زبیـدات اصل ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و من كه گم شدم
نشاني ام را
پرستويي مي داند
كه ساليان درازي ست
در چشم هام تخم مي گذارد
و جوجه هاي اش را
من بزرگ مي كنم
هر سال.
امکانات وب


قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

download

چت

قالب بلاگ اسکای

قالب وبلاگ

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا